وقت بچگی از سوت قطار مي ترسیدم و حال که بزرگتر از ان زمانم حتی از سفر با قطار هم مي ترسم. وقته بچگی از صداي صاعقه مي ترسيدم و حال که بزرگتر از آن زمانم از باران هم ميترسم. چرا اینگونه است؟ مي خواهی بدانی؟ همه ی باعث این مشکل من تویی. تو که آن شب بارانی در فطار مرا ترک کرد و سرود جدایی سر دادی.
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 10:51 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
از وقتی بم گفتن بزرگ شدی بيچاره شدم.از وقتی 4 ساله بودم بم گفتن بزرگتری،عاقلتری،گذشت کن،ناراحت نشو.خب منم گفتم باشه.گوش دادم.حالا بم ميگن مگه ميفهمی غم يعنی چی؟ اره.ميفهمم.همشم مقصرش شماين.نميخوام بزرگ شم.بسه.يا سنم و نگه داريد يا بکشينم.اگر نمي تونيد خودم ميتونم. خسته شدم. به همه خوبی ميکنم ولی همه جوابه خوبيم و بد ميدن.نميخوام ديگه به کسی لطف کنم ولی نميشه انگار.دلم راضی نميشه.حتی دوستام.حتی... نميفهمم خدا.تو ميفهمی؟خدا خب به منم حالی کن که چرا من با این سنه کمم بايد اینجوری بشم.
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 10:27 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

عشق هر کس عاشق هر کس نیست
عسق مرگ است و عاشقی پیوند نیست
عشق یعنی خستگی های دراز
عاقبت خسته شدن از هر نیاز
هر کسی عاشق شود دیوانه است
این عشق ویرانگر و ویرانه اس
آدم عاشق هیچ وقت آگاه نیست
بلکه خواب است و در این دنیا نیست
نوشته شده توسط میناز در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:13 موضوع عاشقانه | لینک ثابت

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخله خانه آورد پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت : مامان،مامان!وقتی من در حیاط بازی ميکردم و بابا داشت با تلفن صحبت ميکرد، تامی با ماژيک روي ديوار اتاقی که شما تازه رنگ کرده بوديد،نقاشی کرد!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زير تخت قايم شده بود،مادر فرياد زد : تو پسر خيلی بدی هستی و تمام مژيک هايش را در سطله آشغال ريخت.تامی از غصه گريه کرد.
10 دقيقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذيرایی شد،قلبش گرفت.تامی با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود : مادر دوستت دارم!
مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يک قابه خالی آورد و آن را دوره قلب آويزن کرد.
تابلوي قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذيرابی بر ديوار است!
نوشته شده توسط میناز در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 23:5 موضوع عاشقانه | لینک ثابت

پنجره اسمان بسته شده است دیوار های سکوت دورتادور شهر دلم را فرا گرفته است کوچه های دل من تنهایی را با خود زمزمه میکند و چه سخت است تنهایی تنهایی میان سکوت اسمان ............................................. ولی انگار صدای اشنایی به گوش میرسد . اری... دل من همواره تنهایی را میدید روی دیوار سکوت به وجودم چشمک های ناامیدی را را می زد ولی با امدن تو وجود تنهایی از دیوار سکوت دلم پر کشیدورفت ورفت............................ حالا من ماندم وتو اشنایی دلم وهزاران ارزو وارمان.........
ای کاش همیشه مثل امروز کنارم باشی با همه ی سختی ها باشی.این تنها آرزو که فاصله ها تموم بشه.
نوشته شده توسط میناز در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:28 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
دستم نمی رسد که در اغوش گیرمت
ای ماه با که دست در اغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند بدل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگر نوش می کنی
سایه چو شمع شعله افکنده ای به جمع
زین داستان که از لب خاموش می کنی
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:23 موضوع عاشقانه | لینک ثابت

baz ye shabi miad toham soragham o migiri baz
khoob midunam man ke miri toham miri mese ye raz
man midunam toham ye rooz delet baram tang mishe baz
bazam delet tanha mishe too un hame soozo godaz
atre sedat pichidw baz tooye otaghe khoone
axe to ro mibinam o bazam misham divoone
ba har nafas dad mizanam shayad biai kenaram
divooneye negatam o rahe farar nadaram
toi un eshghe ghadimi hamnafase samimi
toi arezooye ghalbam are faghat hamini
toi arezooye ghalbam are faghat hamini
***************************************
manam ye shab mikhandamo ashke toro darm iaram
too khabetam nemibini
ke man barat gol biaram
manam miram be in o un poshte saret harf mizanam
harchi ke das tekoon bedidaste to ro pas mizanam
atre sedat pichidw baz tooye otaghe khoone
axe to ro mibinam o bazam misham divoone
ba har nafas dad mizanam shayad biai kenaram
divooneye negatam o rahe farar nadaram
toi un eshghe ghadimi hamnafase samimi
toi arezooye ghalbam are faghat hamini
toi arezooye ghalbam are faghat hamini
نوشته شده توسط میناز در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:56 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

قطرات اشک رطوبت غم را در پستوی غربت گونه های سردم تازه کرده اند...
بند بند انگشتانم خسته از ویرایش حرف های همیشگی می گریند...
در زندان دلتنگی های آسمان تنهایی ، روحم مجالی برای رهایی نمی یابد...
آهم از سکوت به بن بست فریاد رسیده...!
ته مانده احساسم زیر خروارهای مرگ شیون از زندگی می کند...
نگاهم غرور را در اسارت چشمانی بارانی مدفون کرده است...
نوشته شده توسط میناز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 17:18 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
باز نشسته ام همانجا که تا صبح پاي حرفهيم مينشستی.همنجا که گاه من از سرما به آغوش گرمت پناه مياوردم و حال که نيستی به کجا پناه ببرم؟کفپوش این خانه ي عشق برگه خشک است و سقفش شاخ و برگ درختان سرو.تاريک تاريک.ياد آن روزها بخير.
طنابی هنوز به درخت است .همان طنابی که مدتی مايه شادي ما بود و حال دستمايه ی مرگ من است.
خورشيد از لابلاي درختان به تنه بيجانم ميتابد و باز صبح به خير مي گويد من ديگر نيستم
نوشته شده توسط میناز در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 18:37 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

sokoot,sarma,barf, baad,hame yekseda faryad mizanand o miguyand ke nisti.
digar niazi nist ke biandisham cheghadr mikhaham dar kenaram bashi.
shayad to khod midani o be hamin khater ast ke nisti.ahhhh.
in man nistam ke migeryam,in roohe man ast ke migeryad ,bi hich sedaee,faghat mihahad to ra seda konad ta be to beguyad ke aan nisti ke hasti.bayad bedani ke in dorahi bud o to shayad az man jelo tar rafte bashi o agar javab arist,be rahat edame bede o barayam sabr nakon.shayad saliane digari bogzarad ta be to beresam.shayad akhare rahe to bonbast nabashad.vali inja man tanhayam.nemidanam chera o be che dalil!vali tanhayam migozaarand.aan ham ke hast nemitavanad ta abad bashad.harke mand midanad ta marze marg hamrahash khaham bud,va anke raft be salamat beravad, arezooi nist joz salamati o be parvaz daramadanash.
این متن و اون موقع که همش برف میومد نوشتم.ولی الان گذشتم.
تو رو خدا دعا کنید یکی از دوستان صمیمی من تو کما رفته.ازتون خواهش می کنم.
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 15:2 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
یه اتاق باشه گرم گرم...... روشن روشن........تو باشی و من باشم...........کف اتاق سنگ باشه .........سنگ سفید....تو منو بغلم کنی که نترسم..........که سردم نشه......که نلرزم.......اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار.......پاهاتم دراز کردی.....منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم....با پاهات محکم منو گرفتی.....دو تا دستتم دورم حلقه کردی......بهت می گم چشماتو می بندی؟می گی آره....بعد چشاتو می بندی...بهت می گم:قصه می گی برام؟....تو گوشم؟...می گی آره...بعد شروع می کنی آروم آروم...تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نشن.....می دونی؟.می خوام رگ بزنم...رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع...یه ضربه ی سریع.بلدی که؟ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی....نمی دونی!من تیغ رو از جیبم در میارم نمی بینی که سریع می برم...خون فواره می زنه...رو سنگای سفید.......نمی بینی که دستم می سوزه.......لبم رو گاز می گیرم که نگم آخ...که چشماتو باز نکنی و نبینی منو...تو داری قصه می گی ...دستمو می زارم رو زانوم....خون میاد از دستم میریزه رو زانوم....و از زانوم می ریزه رو سنگا....قشنگه مسیر حرکتش.حیف که تو چشماتو بستی و نمی تونی ببینی...تو بغلم کردی می بینی که سرد شدم...محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی نا منظم نفس می کشم...می گی آخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم...می بینی دیگه نفس نمی کشم......چشماتو باز می کنی...می بینی که من مردم..می دونی؟من ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن.....از خون دیدن.....از تنهایی مردن.....وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..مردن خوب بود.....آروم آروم.....گریه نکن دیگه.......من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیا...بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی ....گریه نکن دیگه .....خوب؟می شکنه دلم.....دل روح نازکه....نشکونش خوب؟
نوشته شده توسط میناز در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 18:15 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
اینک زمین را می ستایم
زمینی که ما را در بر گرفته است
ای اهورا مزدا
زنان را می ستایم
زنانی که از آن تو به شمار آیند
و از بهترین اشه برخوردارند می ستایم
اوستا.یسنا38.بند1
وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!
اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود.
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!
شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می كنند.
اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت هی خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند. سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، بری شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است.
چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه ” در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند. كلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشیشی به نام والنتیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد. كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود … بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! “
اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاكی” كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” كه خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!
برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 14فوریه ( Valentine ) به 29 بهمن ( سپندار مذگان ایرانیان باستان ) تغییر دهیم .
منبع:http://links.p30download.com/archives/7804.php
نوشته شده توسط میناز در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 17:42 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
آنکه رفت تو بودی و آنکه تنها ماند منم
آنکه دل داد تو بودی و آنکه پس زد منم
آنکه لج کرد تو بودی و آنکه آرام ماند منم
آنکه آباد ماند تو بودی و آنکه ويران شد منم
آنکه نفرين شد تو بودی و آنکه نفرين کرد منم
آنکه راحت شد تو بودی و آنکه ناراحت شد منم
آنکه عاشق بود تو بودی و آنکه عاشق کشت منم
آنکه به آرزويش رسيد تو بودی و آنکه نرسيد منم
آنکه چشمانش بسته شد تو بودی و آنکه تا ابد ابری منم
نگران انتقامت نباش!همان کاری که با تو کردم کسی با من کرد!!!!
نوشته شده توسط میناز در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 16:7 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

باران تن خسته اش را به شيشه پنجره اتاقم ميکوبد.انگار او هم بی کس است.
پنجره را باز ميکنم تا باز کسی را از بی کسی نجات دهم.باران با تمام وجود به داخل اتاقم مي آيد و همه جا را خيس ميکند.هر دو هم درديم.ميشنوی؟هيچ چيز حس نميکنم.تيغ تيز است و حرکت دست سريع.موفق شدم.بعد از مرگ هرجا باشم بيادت خواهم بود باران عزيزم.
نوشته شده توسط میناز در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 18:43 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

باز همان غروب...
باز همان ساحل...
باز همان دریا...
اینجا بود که عاشقت شدم...
ولی حال دیگر در کنارم نیستی...
آقتاب غروب خواهد کرد و با آن بددن سرد من نیز آرام میگیرد...
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
Always needed time on my own
I never thought I'd need you there when I cry
And the days feel like years when I'm alone
And the bed where you lie
is made up on your side
When you walk away
I count the steps that you take
Do you see how much I need you right now?
When you're gone
The pieces of my heart are missing you
When you're gone
The face I came to know is missing too
When you're gone
The words I need to hear to always get me through the day
And make it OK
I miss you
I haven't felt this way before
Everything that I do
reminds me of you
And the clothes you left
are lying on the floor
And they smell just like you
I love the things that you do
When you walk away
I count the steps that you take
Do you see how much I need you right now?
When you're gone
The pieces of my heart are missing you
When you're gone
The face I came to know is missing too
When you're gone
The words I need to hear to always get me through the day
And make it OK
I miss you
We were made for each other
I'm here forever
I know we were
Oh oh oh oh oh
All I ever wanted was for you to know
Everything I do I give my heart and soul
I can hardly breathe I need to feel you here with me
Yeah
When you're gone
The pieces of my heart are missing you
When you're gone
The face I came to know is missing too
When you're gone
The words I need to hear to always get me through the day
And make it OK
I miss you
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 21:11 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
حدود 1 ساله كه ميشناسمت تو اين 1 سال همه كار كردم ولي باز كم بوده.ديگه بريدم.اون قلب كوچولويه پر از مهر و محبت شيكسته ، پوسيده. نميدونه ديگه بايد برات چي كار كنه.هر كاري بلد بوده انجام داده تا يه كم همراهيش كني،تا يه كم باهاش باشي و يه كم دوسش داشته باشي.من كه واست ميميرم ولي تو حتي برام تب هم نمي كني.ولي بدون اين رسمش نبود.
تا ابد دوست دارم
میناز
نوشته شده توسط میناز در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 21:5 موضوع حرف دل من | لینک ثابت

ای کاش دوباره عشق ترانه می خواند و شب تکنوازی می کرد.
فكر من باز مي رقصيدو نگاهت كاش مي خنديد...
كاش آن دست دور از تو ، آن دست تنها ، كاش همان يك دست صدايي داشت!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط میناز در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 16:34 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
آنکس که می گفت دوستم دارد
عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که
روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها
همان اوازی بود که من گمان می کردم
میگوید: دوستت دارم
نوشته شده توسط میناز در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
کاش ميدانستم درآن سوي نگاهت چه رازي نهفته است
کاش ميتوانستم بي پروا راز نهفته در سکوت را برايت آشکار کنم
وآواز تنهاييم را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم.
کاش ميدانستي که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم.
فقط براي يکبار قدم در گلستان خيالم بگذار
رخصتي ده تا بر تنهايي خويش خط بطلان بکشم
و بگذار با تو فراموش کنم: تهاجم اندوه را
نوشته شده توسط میناز در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 14:40 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه
و حس کني هنوزم
دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو
گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش
هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي
ديگس .... تمام روزهايي که تنها بودي روبا خيالش حرف زدي اما الان که
مي بينيش حرفي نداري..... درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدي با د ستايي که يخ
کرده ...... تنها اشک بي وقفه چشاته که يادت مي ياره روبروي آدمي ايستادي که همه
زنديگيت رو به يه نگاهش هديه داده بودي اما الان تو نگاهش يکي ديگه پيداست و تو
خيلي وقته براش غريبه اي...... بازم قلبت تند تند ميزنه
آروم آرو م نگاه عاشق و باروني تو واسه آخرين بار به چشماش ميدوزي سر تو پايين
مي اندازي و تن يخ زده تو دنبال پاهات مي کشي و اين آخر ماجراست
نوشته شده توسط میناز در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 14:35 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
azemate peyvande doost ira dar ahange kalamat,dar omghe negahat amookhtam
dar hegh heghe tanhaeeam yariam kon!!!!!!
to dar oje ghollei o man dar noghtei koor,ke shoaa'a haye negahat ra dar zharfaye vojoodam be ham motasel kardam
MARA BAVAR KON EY DOOST!!!
نوشته شده توسط میناز در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 15:3 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
به من آموختي معني عشق را …
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي…
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم
نوشته شده توسط میناز در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 2:49 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
هنگامي كه ازمادر متولدشدم صدائي درگوشم طنين افكندكه مي گفت:
تاآخرين نفس باتوهستم ازاوپرسيدم كيستي؟درجوابم گفت:غم
گمان كردم غم عروسكي است كه باآن بازي خواهم كرد
ولي حالاكه بزرگترشدم مي بينم من عروسكي هستم بازيچه دست غم
نوشته شده توسط میناز در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 2:24 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
تنهایی٬
یه رنگه.
یه رنگ ملایم ولی ترسناک .. شاید مثل خاکستری.
تنهایی٬
یه حسه.
یه سرنوشته.
یه حقیقته.
یه تلخی تیزی که همیشه ازش فرار میکنی
که ازش میترسی٬ حتی اگه تهمزهش رو دوست داشته باشی
تنهایی٬
ترسناکه٬
با همهی دوست داشتنی بودنش.
و با همهی تلخیش٬
ولی
تنهایی چیزی نیست که بشه با هر جیزی معاملهش کرد.
من نمیتونم.
قطرات اشک رطوبت غم را در پستوی غربت گونه های سردم تازه کرده اند...
بند بند انگشتانم خسته از ویرایش حرف های همیشگی می گریند...
در زندان دلتنگی های آسمان تنهایی ، روحم مجالی برای رهایی نمی یابد...
آهم از سکوت به بن بست فریاد رسیده...!
ته مانده احساسم زیر خروارهای مرگ شیون از زندگی می کند...
نگاهم غرور را در اسارت چشمانی بارانی مدفون کرده است...
نوشته شده توسط میناز در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 2:12 موضوع حرف دل من | لینک ثابت
در عمق قلبم آتشى است
قلبى سوزان.
در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز.
من در احساساتم ميميرم.
دنياي من در خيال است.
من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .
تو در قلب من هستى
تو در وجود منى
هر جا كه بروم
جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.
تورا بى پايان دوست دارم
و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.
همواره در كنارت خواهم ماند . . .
مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو.
بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.
من عاشق تو هستم
بهترينم
عزيزترينم
نازنينم
مراقب خودت باش . . .
وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم.
من صداي قلبت را مى شنوم . . .
من گلها را حس مى كنم
من بارش را حس مى كنم اما . . .
تنها با وجود پاك تو بهترينم . . . !
نوشته شده توسط میناز در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 2:3 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
هر قطره اشك قصه ي يك درد است (مهدي)
كليك (خودم)
del shekaste (لاريسا)
همه فن حريف (سينا)
LOVE (رضا)
انتظار ـ اشک (پژمان)
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY